یک جلوش دو تا صفر
می خوام براتون قصه بگم
یکی بود...100 تا نبود!
زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکی نبود!
تا اینکه اون 100 تا هم اومدن...زیر گنبدی که دیگه کبود نبود!
قهرمان قصه ی ما 100 تا بود!
البته این 100 تا 100 تا نبود!
هر کدوم یکی بود!
هر کدوم یه جا بود!
کم کم بزرگ شد...
تا اینکه رفت مدرسه...
وقتی ازش می پرسیدن می خوای چیکاره شی؟
می گفت دکتر!مهندس!خلبان!لییس جمهول!
بازم بزرگ شد...بزرگ تر..
یه روزنشسته بود یه گوشه داشت فکر می کرد که یهویی یه چراغ کهنه دید..
رفت جلو...
یه نگاهی به چراغ انداخت...یکم براندازش کرد...شروع کرد به تمیز کردن که یهویی یه غول ازش اومد بیرون...
اونم خیلی خوشحال شد!چون فکر کرد غول چراغ جادو رو دیده!و الان هر آرزویی رو برآورده می کنه...
ولی زهی خیال باطل...
این غول،غول کنکور بود!
ولی اون نمیدونست!
غول گفت: چرا منو از خواب بیدار کردی!؟
ازش پرسید : الان تو هر آرزویی رو بر آورده می کنی؟
غول گفت:تا چی باشه!
اون که دیگه الان بزرگ شده بودن و فرق دکتر ومهندس وخلبانو می دونست گفت:
می خوام دکتر شم!
غول گفت:زرشک!
گفت:آخه چرا؟
گفت:حرف زیادی موقوف!من غول کنکورم!اگه می خوای به آرزوت برسی باید با من بجنگی!
گفت:ای بابا! حالا نمیشه ما یه طور دیگه به آرزومون برسیم!
گقت:بینم پارتی مارتی داری؟اگه داشته باشی از آکسفورد هم واست دکتری جور می کنم!
گفت:نه!
گفت پس باید بجنگی!
گفت نمی تونم!
غول کنکورم آرامش رو از ته دلش کشید بیرون و گرفت دستش!
آرامش دست و پا میزد که نجات پیدا کنه ولی راهی نبود!
قهرمان قصه ی ما رفت یه گوشه زانوی غم بغل گرفت!
آخه دوست داشت آرامش داشته باشه!
ولی نمی دونست چجوری با این غول بی شاخ و دم بجنگه!
یادش اومد تو همه ی داستان ها غولا شیشه ی عمر داشتن...
رفت دنبال شیشه ی عمر آقا غوله!
شیشه ی عمر آقا غوله تو یه آتشفشان بود...
بارشو بست و راه افتاد...
از بیابون های داغ و سوزان گذشت!
از جنگل های تاریک و نمناک گذشت!
از کوهستان های سنگلاخی بالا رفت!
حتی شبا رو هم بیدار می موند و به راهش ادامه می داد..
خیلیا ناامیدش می کردن...
ولی توجهی نمی کرد!
تا اینکه رسید به دامنه ی همون آتشفشان!
وقت کم بود!
باید تو همون وقت کم شیشه ی عمر آقا غوله رو پیدا می کرد و می شکست!
ولی دیگه کم آورده بود!
نتونست بایسته!
افتاد!
یهویی همه ی زحماتش یادش اومد!
نتیجه ی همشون به کار امروزش بستگی داشت!
درسته آقا غوله آرامشو از دلش در آورده بود
ولی هنوز آرزوش تو دلش بود...
یه لحظه فکر کرد به آرزوش...
به اینکه چقدر دوسش داشت!
محکم تر از قبل پاشد...
رفت به سمت نوک آتشفشان...
رسید بالا...
یه نگاهی انداخت به داخل آتشفشان ویهویی چشاش یه برقی زدن...
شیشه ی عمر وسط آتیش بود!
دستشو انداخت که ورش داره...
ولی دستش سوخت و فورا کشیدش بیرون!
دوباره آرزوش اومد جلوی چشماش!
عشقش از دلش پرید بیرون وسط آتیشا!
شیشه عمره آقا غوله رو شکست...
ولی خود عشق هم سوخت و خاکستر شد...
یهویی آرامش اومد تو دلش...
آروم...خیلی آروم...
رفت بالاسر آقا غوله که داشت جون می داد و گفت:
حالا آرزومو برآورده کن..
گفت چی می خوای؟
گفت:
می خوام "کیمیاگر" شم...