پرواز در آسمانها
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد، یک روز رو به ملا نصرالدین کرد و گفت:خجالت نمی کشی؟ خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند، در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟ دانشمند گفت :اتقاقا چرا.
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است، همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

______________________________________________________________________________

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟

ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید : روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!

ولی ماه : شبهای تاریک را روشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!

___________________________________________________________________________________________

داستان خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!

ملا گفت: لیوانی آب بده!

دخترک پاسخ داد: نداریم!

ملا پرسید: مادرت کجاست:

دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!

ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

___________________________________________________________________________________________

لحاف ملا
شبی از شبهای سرد زمستانی ملا نصرالدین و همسرش بر اثر سر وصدای بسیاری که از کوچه می آمد از خواب پریدند زن ملا گفت:مرد برو ببین این سرو صداها
واسه چیه ؟ملا گفت :آخه توی این سرما برم بیرئن که چی بشه؟ زن گفت:ملا من میترسم برو ببین صدای چیه؟ملا گفت:خیله خب بابا و ملافه اش را به دور خود پیچید
و به کوچه رفت اما کسی را آنجا ندید که ناگهان فردی ملافه را از سرش کشید و در رفت ملا هم ناسزا گویان به خانه رفت زن پرسید:سر و صدا ها واسه چی بود؟
ملا گفت:باخیال راحت بخواب دعوا سر لحاف ملا بود

______________________________________________________________________________

گم شدن ملا
ملا چند روزی بود خرش را گم کرده بود ولی مدام خدا را شکر میکرد فردی از او پرسید خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر میکنی؟
گفت:از آن جهت که اگر من سوار خرم بودم من نیز الان روز ها بود که گم شده بودم

______________________________________________________________________________

اختلاف رنگ
روزي مردي که موهايي مشکي و ريشي سفيد داشت وارد مجلسي شد که اتفاقا" ملانصرالدين در آن حضور داشت.
از ملانصرالدين درباره اختلاف رنگ ميان ريش و موهاي آن مرد سوال کردند.
ملا جواب داد: سياهي موي سر و سفيدي ريش او نشان مي دهد که مغزش کمتر از چانه اش کار کرده است.


ملاي زرنگ
روزي چند تا بچه شيطان در کوچه اي سرگرم بازي بودند که چشمشان به ملانصرالدين افتاد.
بچه ها با هم قرار گذاشتند که به هر دوز و کلکي شده کفشهاي ملا را بدزدند.
بعد رفتند کنار درخت تنومند و پر شاخ و برگي ايستادند و طوري که ملا بشنود گفتند: همه اهل محل مي گويند تا به حال هيچ کس نتوانسته از اين درخت بالا برود.
ملا رفت جلو، نگاهي به درخت انداخت و گفت: اينکه کاري ندارد من خيلي راحت مي توانم از آن بالا بروم.
بچه ها گفتند: اگر راست مي گويي برو بالا ببينيم.
ملا کفشهايش را در آورد و گذاشت زير بغلش و شروع کرد از درخت بالا رفتن.
بچه ها گفتند: ملا! چرا کفشهايت را با خودت مي بري؟
ملانصرالدين جواب داد: شايد آن بالا جايي بود که لازم شد کفش بپوشم.


خر گمشده
ملانصرالدين ده تا خر داشت.
روزي سوار يکي از آنها شد و بقيه خرهايش را شمرد.
اما هر چه مي شمرد مي ديد يکي از آنها کم است.
بالاخره چند باري هي سوار شد و هي پياده شد و عاقبت از روي خر پايين آمد و گفت: خر سواري به گم شدن خر نمي ارزد.
______________________________________________________________________________ر
داستان درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن :

مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.

ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!
______________________________________________________________________________
داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!
______________________________________________________________________________
داستان بچه ملا


روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!

ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.

زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟

ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!
______________________________________________________________________________
داستان ملا در جنگ



روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.

ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟
______________________________________________________________________________
داستان لباس نو


روزی ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!

ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت. این بار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند! ملا هنگام صرف غذا در حالیکه از لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.
______________________________________________________________________________
ملا عمامه بزرگی بر سر گذاشته بود ؛ مرد بیسوادی به نزد وی رفت و کاغذی به او داد و تقاضا کرد آنرا برایش بخواند.
ملا گفت خواندن نمیدانم ، مرد مزبور با تعجب به سرا پای او نگریست و گفت:
- اگر خواندن بلد نیستی پس عمامه به این بزرگی را برای چه بر سرت گذاشته ای؟
ملا بلافاصله عمامه را از سر خود برداشته و بر سر آن مرد نهاد و گفت:
- بفرما اگر عمامه داشتن دلیل سواد دار بودن است و برای آدم سواد می آورد حالا تو که آنرا بر سر داری کاغذ خود را بخوان
______________________________________________________________________________
ملا نصرالدین از جلو غاری می گذشت، مرتاضی را در حال مراقبه دید و از او پرسید دنبال چه می گردد.
مرتاض گفت:" بر حیوانات مطالعه می کنم، از آن ها درس های زیادی می گیرم که می تواند زندگی آدم را زیر و رو کند."
ملا نصرالدین پاسخ داد:" بله، قبل از این، یک ماهی جان مرا نجات داده. اگر هرچه را که می دانی به من بگویی، من هم ماجرای ماهی را برایت می گویم."
مرتاض از جا پرید:" این اتفاق فقط می توانست برای یک قدیس رخ بدهد."
بنابراین هرچه را که می دانست به او گفت.
-" حالا که همه چیز را به تو گفتم، خوشحال می شوم که بدانم چگونه یک ماهی جان شما را نجات داد؟!"
ملا نصرالدین پاسخ داد:" خیلی ساده! موقع قحطی داشتم از گرسنگی می مردم و به لطف آن ماهی توانستم سه روز دیگر دوام بیاورم"
______________________________________________________________________________
ملا نصر الدین به خانه مرد ثروتمندی رفت تا برای فقرا صدقه ای از او بگیرد.
کلفت پیری در را باز کرد.
ملا گفت:" بگو ملا نصر الدین آمده تا برای فقرا صدقه جمع کند."
کلفت به داخل خانه رفت و چند دقیقه بعد برگشت.
-" اربابم در خانه نیست."
-" پس با این که به فقرا کمک نمی کند، توصیه ای برایش دارم: به او بگو دفعه بعدکه در خانه نیست، سرش را پشت پنجره جا نگذارد- آدم فکر می کند دارد دروغ می گوید!"

داستان دوم( آنجا که خدا هست):
یکی از دوستان ملا نصر الدین به کنایه از او پرسید:
-" اگر بگویی خدا کجاست، یک سکه به تو می دهم."
ملا نصرالدین پاسخ داد:" اگر بگویی خدا کجا نیست، دو سکه به تو می دهم!"
______________________________________________________________________________
ملا نصر الدین هر روز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند.
دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا بود و دیگری از نقره.
اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد.
هر روز گروهی زن و مرد می آمدندو دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصر الدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصر الدین را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد.
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:" هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند."
ملا نصر الدین پاسخ داد:" ظاهرا حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند من از آنها احمق ترم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام!!"
______________________________________________________________________________
روزی از ملانصرالدین پرسیدند:ملا!تو اسرار خودت رو با چه کسی در میان می گذاری.
ملانصرالدین جواب داد:چون سینه دیگران جای نگهداری اسرار من نیست تا به حال سر خودم را به کسی نگفته ام. ___________________________________________________________________________
باران
روزی ملا در پنجره خانه نشسته بود و باران شدیدی میبارید
ملا مردی را دید که دوان از کوچه میگذشت
ملا او را صدا کرد و گفت " ای مرد چرا از زیر نعمت خدا فرار میکنی ؟
مرد که جوابی نداشت آرام از کوچه گذشت .
روزی همان مرد در پنجره خانه اش نشسته بود و باران شدیدی میبارید و ملا دوان از کوچه میگذشت .
مرد ملا را صدا زد و گفت چرا از زیر برکت خدا فرار میکنی ؟
ملا گفت " میخواهم برکت خدا زیر پایم نماند.......
______________________________________________________________________________
روزی ملا نصرالدین به حمام رفته بود، اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد. حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت: ملا قیمت من چقدر است؟ ملا گفت: بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگ حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!
______________________________________________________________________________